امروز خیلی حالم خوبه. صبح بلند شدم صبحونه خوردم.رقصیدم.خودم رو بغل کردم.از اینه بوسیدم و به خودم گفتم خیلی دوستت دارم خودم😊شاید بدترین بدی که ما ادم ها به خودمون میکنیم همینه که خودمون رو اونطوری که باید دوست نداریم.شب یلدا یه عکس هم گرفته بودم امروز که دیدمش تازه فهمیدم چقدر ناز شده بودم و چقدر دوست داشتنی بودم و به چشمم نیومده بود.ادامه مطلبم عکسم میذارم رمز برای دوستان وبلاگیم داده میشه.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ | 10:47 | نویسنده : زن تنها |

کاش در این هیاهوی خسته‌ی زمانه،
میان صدای بلندِ عجله‌ها و دل‌نگرانی‌ها،
ما برای هم همان سکوتِ امنی باشیم
که آدم بعد از یک روز طولانی به آن پناه می‌برد.
کاش وقتی دنیا بی‌قرار است،
دل‌های ما کنار هم آرام راه بروند؛
نه برای فرار از زندگی،
بلکه برای نفس کشیدن در میانش.
کاش سهم ما از عشق
نه هیجان‌های زودگذر،
بلکه آرامشی باشد شبیه نشستن کنار پنجره‌ای بارانی،
وقتی فقط بودنِ یک نفر کافی‌ست
تا همه‌چیز سر جای خودش قرار بگیرد.
در شلوغی این روزگار،
کاش ما برای هم
خانه باشیم،
پناه باشیم،
و دلیلی برای آرام‌تر تپیدن قلب‌هایمان.

❤️❤️❤️

خوب هستین دوستای گلم؟🥰



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ | 10:52 | نویسنده : زن تنها |

وای که چقدر دلم گرفته از این روزگار…
از روزهایی که بی‌خبر سنگین میشن
و شب‌هایی که دل، جا برای نفس کشیدن نداره.
از لبخندهایی که فقط برای جمع‌وجور موندنه
نه از سرِ دلخوشی.
وای که چقدر دلم گرفته
از این همه صبرِ بی‌نتیجه،
از انتظارهایی که بزرگ شدن
و از خودم که یاد گرفتم
دردمو قورت بدم و بگم «چیزی نیست».
این روزگار
گاهی بلد نیست با دلِ آدم راه بیاد.
می‌کوبه، می‌گذره،
و حتی برنمی‌گرده بپرسه
آیا هنوز ایستاده‌ای یا نه.
و من…
با دلی که گرفته،
هنوز ایستادم.
نه از سرِ قدرت،
از سرِ ناچاری.
و همین شاید
شکلِ خاموشِ دوام آوردنه.

خیلی دلم تنگ شده بود براتون🥺



تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ | 10:35 | نویسنده : زن تنها |

وقتی کسی هست که می‌فهمتت
لازم نیست حرف بزنی…
میاد نزدیک،
بی‌سؤال،
با یه بغلِ طولانی که می‌گه: «من هستم».
وقتی کسی هست که می‌فهمتت،
خستگی‌ت رو با دستاش جمع می‌کنه،
سرت رو می‌ذاری روی شونه‌ش
و دنیا همون‌جا مکث می‌کنه.
یه بوسِ آروم،
وقتی کسی هست که می‌فهمتت،
بغلت امنه،
بوسش مرهمه،
و سکوت بینتون
بلندتر از هر اعترافیه.
فهمیده شدن یعنی
کسی باشه که
وقتی میریزی، بغلت کنه
و وقتی دلت لرزید،
با یه بوسِ ساده
حالت رو خوب کنه.
همین…



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 15:17 | نویسنده : زن تنها |

وقتی کسی هست که می‌فهمتت
لازم نیست حرف بزنی…
میاد نزدیک،
بی‌سؤال،
با یه بغلِ طولانی که می‌گه: «من هستم».
وقتی کسی هست که می‌فهمتت،
خستگی‌ت رو با دستاش جمع می‌کنه،
سرت رو می‌ذاری روی شونه‌ش
و دنیا همون‌جا مکث می‌کنه.
یه بوسِ آروم،
وقتی کسی هست که می‌فهمتت،
بغلت امنه،
بوسش مرهمه،
و سکوت بینتون
بلندتر از هر اعترافیه.
فهمیده شدن یعنی
کسی باشه که
وقتی میریزی، بغلت کنه
و وقتی دلت لرزید،
با یه بوسِ ساده
حالت رو خوب کنه.



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 15:16 | نویسنده : زن تنها |

چند روزه انرژیم خیلی پایین اومده.خیلی ناراحتم 😔دوست دارم همه چی خوب بشه .ادم تنها نمیتونه حالش خوب باشه باید حال همه خوب باشه ولی نیستش.خدایا خودت کمک کن . ما مردم خیلی گناه داریما.کاش خودت بغلمون کنی دست بکشی رو زخمهامون رو غم هامون روی غصه هامون.اخه تو خدایی😍



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 11:5 | نویسنده : زن تنها |

وای دلم برای وبلاگم تنگ شده بود…
همون جایی که میشینم بی عجله و بدون محابا مینویسم
بی‌اینکه بخوام کسی رو راضی کنم یا چیزی رو ثابت کنم.
دلم اما برای خیلی قبل ها تنگ شده که همه خودشون بودن
که منم می‌تونستم ساده باشم، خودم باشم،
غر بزنم، ذوق کنم، دلم بشکنه و دوباره جمعش کنم.
اما هنوز هم وبلاگم شبیه یه گوشه امنه،
یه لیوان چای داغ وسط شلوغی‌ها،
که هر وقت برمی‌گردم بهش، یادم میاد هنوز خودمم،
هنوز حرف دارم، هنوز دلم زنده‌ست.



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ | 15:45 | نویسنده : زن تنها |

دلم برف می‌خواد…
از همون برف‌هایی که صدا رو می‌بلعن
و دنیا رو ساکت می‌کنن تا فقط نفسِ ما شنیده بشه.
دلم برف می‌خواد
و تو که کنارم باشی،
دست‌هامون سرد،
دل‌هامون داغ،
و خنده‌هامون بی‌هوا روی سفیدیِ زمین پخش بشه.
می‌خوام با تو
قل بخورم روی برف،
بی‌قصدِ بلند شدن،
بی‌فکرِ خیس شدن،
فقط افتادن… فقط خندیدن… فقط «ما».
دلم برف می‌خواد
که گونه‌هام سرخ بشه
و تو نزدیک‌تر بیای
به بهونه‌ی سرما،
و من گرم‌تر بشم
به بهونه‌ی تو.
دلم برف می‌خواد…
و با تو،
کودکانه‌ترین شکلِ دوست داشتن.



تاريخ : پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 10:43 | نویسنده : زن تنها |

بغل کن مرا
نه برای آرام شدنِ من،
برای آرام شدنِ جهانِ کوچکی
که در سینه‌ام بی‌قرار می‌تپد.
بغل کن مرا
جوری که شانه‌هایم
یادشان بیاید
پناه یعنی چه،
و قلبم بفهمد
هنوز جایی هست
که می‌شود نفس را
بی‌ترس کشید.
بغل کن مرا
وقتی حرفی ندارم،
وقتی خسته‌ام از قوی بودن،
وقتی زن بودنم
دلِ نوازش می‌خواهد
نه قضاوت.
بغل کن مرا
آن‌قدر که
اندوه‌هایم آرام عقب بروند،
آن‌قدر که
نامم را فراموش کنم
و فقط «من» باشم
در آغوشِ تو.
بغل کن مرا
و نپرس چرا؛
گاهی آدم
فقط یک بغل می‌خواهد
تا دوباره
خودش شود.



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | 12:2 | نویسنده : زن تنها |

برای شانه کردن موهایم،
اول باید دلم آرام باشد…
انگار هر دندانه‌ی شانه،
از میان فکرهایم عبور می‌کند،
گره‌هایی که نه در مو
که در جانم نشسته‌اند.
موهایم را که رها می‌کنم روی شانه‌هایم،
زن بودنم از نو نفس می‌کشد.
حرکت آرام دست،
لمس کشدار مو،
و آن مکث کوتاه
که فقط یک زن می‌فهمد یعنی چه
جایی میان مراقبت از خود
و ابراز صادقانه‌ی احساس.
من موهایم را شانه می‌کنم
نه برای دیده شدن،
برای اینکه یادم بیاید
بدنم خانه‌ی من است،
و نوازش،
حق من.



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | 8:47 | نویسنده : زن تنها |